تبليغاتX
عاشق تنها

عاشق تنها

عشق وعاشقی ودرد ودل

نامه یک عاشق

موضوع:

           عشق من و تو

سلامت می کنم ای نور دیده                                   سلامم از دل و جان رسیده            درآن ساعت که نامه می نوشتم                                  هزاران اشک بر کاغذ چکیده    سلام امیدوارم که خوب باشی.نمیدانم از کجا شروع کنم از آن لحظه ای که برای اولین بار چشمانم تو را دید یا از اون باری که قلبم برایت تپید و احساس ناشناسی در من به وجود امد که هر کاری می کردم تا به تو فکر نکونم نمی شد و همش تو توی ذهنم بودی هر روز هر ساعت هر دقیقه و هر ثانیه عمرم .نمی دانم چطور به تو بگویم که دیگر این دل مال من نیست و مال تو هست تو داخل قلبم قصر زیبای از محبت ساختی که ملکه این قصر فقط تو هستی وبس         پس چرا اینهمه اذیت میکنی منو چرا هرباری که میخواهم از عشقی که به تو دارم صحبت کنم تو میگی بسه برو تنهام بزار چرا؟                                                                            اگر در دلت جای برایم نداری خوب به من بگوتا دیگر مزاحمت نشوم اما اگر در گوشه ای از قلبت جای دارم پس اینهمه اذیتم نکون و بهم فرست بده تا به تو بگم که خیلی دوستت دارم آره خیلی دوستت دارم

دوستت دارم

نمک در نمکدان شوری ندارد

                     دل من طاقت دوری ندارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/01/15ساعت 2:12 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

مادر دوستت دارم

مادر

مــــادرم ای زنـــــدگی بخش جهــــآن مادرم

نـــام زیبایت بـــود ورد زبـــــان ای مـــادرم

روشنـــی بخشـــــای قلب نــــاتوان من تویی

مـــاه اقبـــال منـــی در آسمـــان ای مـــادرم

چونکه من با خـــوردن خــونت به دنیا آمـدم

عفـــو بنمـــا این گنــــاهم مهـربان ای مـادرم

لـــذتی در زنــــدگی دارم اگر از شیــر تست

قـــوت قلب منـــی آخر بــــــدان ای مـــادرم

کی توان دارد دلم از تو جـــــــدا گــردد دمی

  چـــون نمی گردد جــدا ناخن زجان ای مادرم

گر نباشی من نهـــال خشک هستــــم بی ثمــر

برگ من تو، حاصلم تو، باغبـــــان ای مـادرم

تا دعایت هست بر من بــــی نیازم د رجهـــان

ثروتم بخشی همـــی تو رایگان ای مــــــادرم

                                            تا قیامت زنـــده باشی مــــــادر دلســـوز مـن

                                           خوشبخت و سر فـــراز و جاودان ای مادرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/22ساعت 9:31 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

عکس

ماندم در این کوچه های بیکسی                            نمی سازد سنگ قبرر مرا کسی

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/17ساعت 9:27 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

عاشق شودم

با سلامی دوباره خدمت تمام عاشقان جهان و بیکران 

من عاشق شودم اونم عاشق کی خواهر یکی از دشمنان سر سختم حالا مانده ام که چه کار کنم اگر پیش برادر خودم کوچک کنم که تا اخر عمر ضعیف می مانم اما از اون طرفم عاشق خواهرش شودم شما بگید چکار کنم؟

از اون وقت که چشمام چشماتو دیده بهاره حوش از سرم پریده بهاره

از خدا می خوام که بهاره فقط و فقط مال من باشه 

از خدا می خوام که بهاره کنار من بشینه 

از خدا می خوام که بهاره محرم رازم باشه  

بهاره تو همی وجودم هستی  حتی حاظرم جونم برات بدم  اگه یک وقتی اینها را خوندی بدون که من خیلی دوستت دارم

bahare:k دوستت دارم  دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/17ساعت 9:17 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

چرا عشق؟


چرا عشق ما روز به روز كم رنگتر مي‌شويم

بر خلاف تصور خيلي ها كه فكر مي كنند عشق يكباره پيدا مي شود و هميشه مي ماند و يا حتي بيشتر مي شود؛ واقعيت اينست كه عشق ممكن است يك لحظه ايجاد شود، اما همانند بذري است و در صورتي باقي مي ماند و رشد مي كند كه در زمين مناسبي جاي گيرد، آب و نور كافي به آن برسانيم؛ مرتب آفت كشي كنيم و به آن كود بدهيم و مستمراً به آن رسيدگي نمائيم.

 

چگونه عشق به مرور كمرنگ مي شود يا از بين مي‌رود؟

ما عاشق ايده‌ آلها و كمالها مي شويم و از نقصان ها مي گريزيم. شايد تعجب كنيد اگر بدانيد معمولا انسانها عاشق يك موجود كامل و بدون نقص در ذهن خود مي شوند و هنگامي كه اين تصوير ذهني را منطبق با يك دختر يا يك پسر در اطراف خود مي‌كنند، به آن نام عشق مي نهند. پس عشق به آن دختر آن وقتي رشد مي يابد و قلب ما را به تپش وا مي دارد كه او خود را منطبق با تصوير ذهني ما ارائه دهد. و هنگامي كه به مرور او را متفاوت از ذهنيات خود بيينم ، عشق ما رو به افول مي رود. اما اينكه تصوير ذهني ما چگونه بايد در بيرون شكل بگيرد و حفظ شود نياز به تخصص و منطق دارد ، لذا عشق ما فوق عقل است ، يعني اينكه بايد از مسير عقلاني و منطقي گذر كند و بالاتر از تفكر خام ما باشد ، نه به عكس . يعني عشق نبايد مادون فكر باشد. عشقي كه مادون باشد، و از سطح پائين تري برخوردارست ،  ارزش ندارد تا برايش بميريم.

پس اگر در زندگي به مرور دريافتيم همسرمان از زير بار وظايف و مسئوليتهاي خود شانه خالي مي كند، لذتهاي خود را محور قرار مي دهد و هنوز « من» بودن محور فكري اوست. اينگونه مي شود كه كسالت مزمن عشق، را به چشم خواهيم ديد. از ديگر آفتهايي كه ما به عشق مي رسانيم ، مي توان به موارد زير اشاره كرد.

عدم انعطاف پذيري:

عدم انعطاف پذيري نسبت به مسائلي كه در زندگي با آن روبرو هستيم. مثلا اگر تعصب روي روش و سليقه هاي خود داشته باشيم.  و به علاقه ها، سليقه ها و شيوه هاي زندگي همسرمان، مكرراً انتقاد كنيم يا از آن بدتر ، اهانت كرده يا مسخره بگيريم.

كمال گرايي افراطي:

از آنجا كه ما در ناخودآگاه عاشق « خوبي مطلق» ،  « مثبت مطلق » و « كمال مطلق» شده ايم و معشوق خود را آخر معرفت و خوبي ارزيابي كرده ايم ، به مرور اين ارزيابي خطا،  خود را به ما نشان مي دهد و دچار مشكل مي سازد. او هرگز نمي‌تواند انتظارات و توقعات ايده آلي ما را بر آورده كند. او هم يك انسان مثل بقيه انسانهاست و بديهي است كه نقاط ضعف زيادي نيز در كنار نقاط مثبت و نقاط قوت خود دارد.

عدم مهارت هاي زندگي:

مهارت های كافي جهت رسيدگي به بذر عشق را نداريم. مهارتهاي ارتباطی زندگي را كسب نكرده ايم ، مقابله با تنش ها و مشكلات را تجربه نكرده ايم ،‌نحوه سازگاري با مسائل زندگي را نياموخته ايم ، همه و همه موجب ناكارآمدي ما در ايجاد عشق و آرامش در زندگي مي شود

عدم رعايت حريم خانواده و مرزهاي زندگي:

به وظايف خود در زندگي آگاهي نداريم يا مرزهاي مسائل زندگي و مشكلات خانواده را رعايت نمي كنيم. مثلا موارد مربوط به خانواده را به بيرون منتقل مي كنيم . مشكلات را به دلسوزان خود مثل پدر، مادر، دوستان ،‌فاميل ، حتي همسايگان و ... در ميان مي گذاريم يا در حيطه و مرزهاي همسرمان دخالت مي كنيم و به نام عشق و دوست داشتن وي را كنترل كرده و در قفس نامرئي انتظارات خودمان، او را محبوس و زنداني مي كنيم. مثلا به علائق او ، دوستان وي،‌نحوه لباس پوشيدن او، شيوه راه رفتن و حتي طرز تفكر و احساسش گير مي دهيم و او را در تنگنا قرار مي دهيم. و در نهايت آزادي را از او مي گيريم.

مشكلات شخصيتي و انتظارت غير واقع:

توقعات بيجايي به لحاظ مسائل شخصيتي خود، از همسرمان داريم. كه بر آورده شدني نيست و برآورده نمي شود. مثلا يك نفر با اختلال شخصيت وسواسي، زياد نكته سنجي مي كند و معيارهاي زيادي در ذهنش دارد و با ريزبيني بيش از حدي كه به همسرش نشان مي دهد و او را در چهارچوب خشك و در قالب معيارهايي كه تعيين مي كند؛ حبس مي كند و عرصه را بر او تنگ مي كند. يا كسي كه اختلال شخصيت پارانوئيدي دارد و بدبين است ، با سوء‌ظن ها و بدبيني ها خود و حسادت و توهم توطئه هايي كه در ذهن خود، آنها را مي بافد، همسرش را هميشه در نقش يك دشمن و جاسوس مي بيند.

لذت طلبي و خودكامگي:

ما مي بايست در چهارچوب خانواده، خود را مقيد به بعضي امور كنيم. وقتي كه لذتهاي خود را كه در خارج از خانواده است به صورت افراطي دنبال مي كنيم و توجهي به خواست و ميل خانواده نداريم . به مرور زندگي يك طرفه و بي روح مي شود. زن و شوهر هر كدام دنبال تمايلات خاصي در خارج از خانواده هستند. و لذت بردن از يكديگر را فهم نمي كنند.

عدم مهارتهاي ارتباطي:

نمي توانيم ارتباط موثري با همسرمان بر قرار كنيم، حرف هم را نمي فهميم. هر كدام به ظاهر منطقي صحبت مي كنيم ، ولي نمي توانيم يكديگر را قانع كنيم. توجه كافي به احساسات ، خواسته ها و صحبتهاي يكديگر نداريم . گوش شنوا و تحمل ارتباط موثر را از هم دريغ مي كنيم. در رساندن حرفهاي خود به يديگر آنها را تحريف مي كنيم يا آنقدر مبهم رفتار مي كنيم يا صحبت مي كنيم كه ديگري را به خطا مي اندازيم. در واقع مهارتهاي ارتباطي را نمي دانيم.

 

اگر گويند «لحظه ايست روئيدن عشق .... »؛ پس اين هم شايد درست باشد كه «لحظه ايست مردن عشق.»

ولي عشق عميق تر از آنست كه لحظه اي خلق شود يا در لحظه اي بميرد. هم به وجود آمدن عشق مستلزم صبر، سختي و زمان است و هم از بين رفتن آن به علت مسائل مختلفي است كه در طي زمان و به وسيله زوجين ايجاد مي گردد.

آنچه كه اكثراً افراد با هم اشتباه مي گيرند؛  «هوس » و « عشق » است.

 هوس : ميلي شديد براي پاسخ آني به يك نياز جسماني و رواني است كه به خود رنگ رمانتيك مي گيرد و يك استدلال به ظاهر عقلاني نيز در پي دارد و پس از ارضا تا زمان نياز بعدي محو مي شود. هوس شامل آن چيزهايي از وجودتان است كه شما نقشي در آن نداشته ايد. فقط احساسي هست كه در خود براي ارضاء نياز مي بينيد.

ليكن عشق ، دوام دارد و مهارتهاي زوجين به رشد آن كمك مي كند. دو طرف با برنامه و انرژي آن را رشد داده و تداوم مي بخشند و از آن نگهداري مي كنند و بيشتر از آنكه احساسي باشد ، متشكل از احساس و منطق است.

آري عشق به نگاهي نمي آيد كه با نگاهي برود.

با رنگ چشمي نمي آيد كه با رنگ چشمي برود.

با قامتي رعنا نمي آيد كه با قامتي رعناتر برود.

با عشوه اي نمي آيد كه با غمزه اي برود.

عشق سنگين و به تدريج مي آيد ، با زحمت و تلاش مي ماند و هرگز نمي رود. و از همه مهمتر اينكه منحصر به فرد مي ماند و هيچ كس و هيچ چيز جاي آن را نمي گيرد
+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/10ساعت 8:17 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

دل من

وقتی بارون به شیشه میزنه

اون صدای دل من که میشکنه

دیگه نمی بینم که مست و حیرونم شی

از نشنیدن صدام بی طاقت و بی درمون شی

دیگه از شنیدن قصه هام مجنون نمیشی

دلتنگم نمیشی ، پشت پنجره منتظرم نمیشی

می فهمی دردمو ولی درمونم نمیشی

چی بگم ، با کی بگم ، از کی و کجا بگم

وقتی تو رو می بینم و می دونم که یارم نمیشی

با هر نگات آتیش به جونم می زنی

مثل افسانه ای ولی افسونم نمیشی

مثل افسانه ای ولی افسونم نمیشی

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/10ساعت 7:47 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

کاری به کار عشق ندارم

نه !

کاری به کار عشق ندارم

                               من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر

                                                                       در این زمانه دوست ندارم

انگار

                 این روزگار چشم ندارد من و تو را

                                                             یک روز خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز و هر کس

                        که دوست تر بداری

                                       حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد

                                                                                   از تو دریغ میکند

پس با همه وجودم خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد

این شعر را هم نا گفته میگذارم  ....

تا روزگار بو نبرد ....

                          گفتم که ...

                                   کاری به کار عشق ندارم !

                                                                                                                   قیصر امین پور

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/24ساعت 7:43 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

غمی سخنی


غمي و سخني
چندان نشستهام به چمن بيبهارها
کز ياد من برفته حديث هزارها
در پيش رو سياهي و در پشت سر سياه
اينک من و صلابتِ مست ِ غبارها

از کلک من نگاره گريزان و چشم من
از بر نموده آيتِ شبزندهدارها

من راوي حکايت دوران غم شدم
تقدير با چه حادثه آورد کارها

از چنگ من صداي دلم ناشنفته ماند
هر زخمهاي گسست ز من بندِ تارها

در زورق شکستهاي با بار غم روان
ساحل کجاست تا که سپاريم بارها

تنها سکوت يار من و يار اندرون
ببريده گويي با من ِ بدمست يارها
چندان نشستهام به چمن بيبهارها
ساري ندانم و نشناسم قنارها

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت 6:8 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

من و تو


تو را از شيشه ميسازد، مرا از چوب ميسازد
خدا کارش درست است، اين و آن را خوب ميسازد

تو را از سنگ ميآرد برون، از قلب کوهستان
مرا از بيدِ خشکي در کنار جوب ميسازد

در آتش ميگدازد، تا تو را رنگي دگر بخشد
به سوهان ميتراشد تا مرا مطلوب ميسازد

تو را جامي که از شير و عسل پُر کردهاش دهقان
مرا بر روي خرمن برده خرمنکوب ميسازد

تو را گلدان رنگيني که با يک لمس ميافتد
مرا گرد سرت ميچرخم و جاروب ميسازد

تو از من ميگريزي باز هم تا مصر رؤياها
مرا گرگي کنار خانهي يعقوب ميسازد

مرا سر ميدهد تا دشتهاي آتش و آهن
و آخر در مصاف غمزهاي مغلوب ميسازد

خدا در کار و بارش حکمتي دارد که پي در پي
يکي را شيشه ميسازد، يکي را چوب ميسازد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/20ساعت 1:45 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

اخه چرا

اخه چرا امروز دوباره دلم برات تنگ شوده

اخه چرا امروز چشام پر اشك شوده

اخه چرا امروز احساس مي كنم تنهاي تنهام

اخه چرا اين جهان پر غم شوده

اخه چرا ديگه شادي نيست

اخه چرا دوباره ما كنار هم نيستيم

اخه چرا دوباره مثل قديما دوباره شادي نمي كنيم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/19ساعت 7:33 AM  توسط مصطفی معصومی  | 

باهم باشيم

از خدا می خوام که دوباره با هم بریم سفر

از خدا می خوام که دوباره کنارم بشینی

از خدا می خوام که دوباره بریم کنار دریا

از خدا می خوام که دو باره سر تو بزاری رو شونه هام

از خدا می خوام که محرم رازم باشی

از خدا می خوام که دوباره با هم قدم بزنیم

از خدا می خواهم که دوباره با هم حرف بزنی

از خدا می خوام که دوباره با هم باشیم

از خدا می خوام که دوباره مثل قدیما مال من باشی

از خدا می خوام که دوباره با هم بخندیم

از خدا می خوام که دوباره تو یک خونه زندگی کنیم

از خدا مي خوام از خدا مي خوام از خدا مي خوام 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/14ساعت 8:24 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

عاشقانه ترین دوستت دارم

میخوام بگم دوستت دارم ولی روم نمیشه
این دل بیقرار من یه لحظه آروم نمیشه


میخوام بگم دوست دارم میخوام که با تو بمونم
شعرای عاشقونمو فقط واسه تو بخونم


میخوام بگم دوست دارم هر جا باشی هرجا باشم
تو شادی و توی غما میخوام کنار تو باشم



میخوام بگم دوست دارم بگم تو قلب من تویی
اگه که درمون ندارم بدون که درد من تویی


میخوام بگم دوست دارم یه عالمه خیلی زیاد
شب که بهت فکر میکنم من دیگه خوابم نمیاد


میخوام بگم دوست دارم میخوام که اینو بدونی
اگه نمیتونم بگم اینو تو شعرام بخونی

دفتر عشـــق که بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیکه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو کارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیکنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاکیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون که عاشقــــت بود
بشنواین التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10ساعت 8:44 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

عاشقانه مرگ

بزارین اونم برسه بزارین اونم ببینم 

وقتی به حرفم می رسه

خاکم نکنین خاکم نکنین خاکم نکنین

هنوز عشقمو ندیدم

این هم آماده شودم

یه کفن دورم کشیدم

تابوت منو بزارین اونم بگیره

حس کنم عاشقمه

وقتی که گریه اش می گیره

اشکای اون و کی به جای من کن پاک

خداحافظ عشقم

که منو بردن زیر خاک

دوست دارم عزیز ترینم

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10ساعت 8:4 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

چشم به راه

نگران چشم به راهم لب این پنجره  ها

همه شب تا به پگاهم لب این پنجره ها

کسی بود رفیق شب تنهایی من

بی تو هم صحبت ما هم لب این پنجره ها

افق خاطره خالیست ز پرواز خیال

پر شکسته است نگاهم لب این پنجره ها

ریخت شب بر در و دیوار حیاتم و نشست

سایه سردو سیاهم لب این پنجره ها

و نشسته است دلم در قفس ثانیه ها

پر اشکم پر آهم لب این پنجره ها

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت 9:43 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

امید

دلم یک پنجره امید می خواست  

نگاه نافذ الهام می خواست

در این شب های سرد غربت و غم   

هزاران چشمه خورشید می خواست

سحر با چشم هایت گفتگو کرد

ستاره با سر شک غم وضو کرد

چو آمد  آفتاب این حوالی

سکوت ماه را پرهای وهو کرد

            نگاه عالم بالا به من ده          

از آن گنج جنون آسابه من ده

نوای سوز عشق و آه مجنون

فروغ طلعت لیلا به من ده

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت 7:25 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

عشق

وقتي كه عاشق مدعي بر بوق عاشقي دميد               عشقش چون صداي آن باد وزاني بيش نبود

گفتم باو اي عاشقم،تو عاشقي يا مدعي؟             گفت در وراي آن صدا احساس طفلي بيش نبود

گفت پيش از آن كه بينمت مدت ها عاشق بودم    گفتم باو كه اين غزل در وصف تو،رويايي بيش نبود

گفتم بيا صادق باش با اين دل سرگشته ام                 گفت در تمام اين زمان صداقتي در پيش نبود

گفتم باو كي مدعي،ساكت بشين و بنده باش              گفت بندگي اين خدا از ابتدا در خويش نبود

وقتي كه آتش پاره ي گفتار او جانم دريد            در بازي زندگي ماتي شدم،كه پيش از آن كيش نبود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 8:59 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

او در انتظار او



چو خود را نگاه کرد دیگر نگاهم نکرد.آری او شیفته بود،به خدا قسم شیفته و عاشق بود،جز او کس دیگری را نمی خواست،او همان او بود...
گوشش می شنید اما هر آنچه که از احساسش می آمد، نه گلواژه دیگری را...قلبش منزلگاه بی حد و وصف عشق او بود،او همان او بود...
در اوٍ او کسی نبود جز او،او همان او بود...
انگار دلواژه ی او راهی به منزلگاه وجودش نمی یافت،این او همان او نبود،اویی فراتر از او...
در کوچه باغ نگاهش سرسبزی نبود،خشک بود و دلگیر.دیگر از آن نرگس ها و گلمحمدی ها که در کنار دری دلربایی می کرد خبری نبود.گویی سردی وجود او خزان را به کوچه ی تنهایی ها آورده بود،او همان او بود...
صندوقچه ای در گوشه ای پشت میله های تنهایی و تاریکی خاک می خورد.آری رد پا هنوز مانده است،همان رد پای او،او همان او بود...
امیدوار بدنبال شاهراه گمشده ی خود می گشت تا کوچه باغ نگاهش را به عروج ابدی وصل نماید.این او همان او نبود اویی فراتر از او...
چون او بود او هم بود.او می دانست که اویی فراتر از او،چون بی او شود نیست و نابود می شود.

همچنان چشم به راه او بود تا دیگر بار با آن گام های کوچک و استوار در بهاری سبز و دلنواز بیاید و غنچه های نرگس وجودش را در آن کوچه تنگ و تاریک بکارد و با نور وجودش علتی بر رشد و بلوغ آنها گردد و در آن هنگام است که گل های محمدی نیز سر از خاک تنهایی و افول بر آورده و پا به پای نرگس های نوپا بسوی آن شاهراه قدم می نهند و دوباره حیات و زندگی به کوچه باغ کهنه ولی باصفا بر می گردد،البته این تعالی در سایه نور اوست،او همان اوست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 8:56 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

خداحافظ

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند

يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

 

loo3-8.jpg

خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/27ساعت 4:0 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

نامه ی یک مرد برای همسرش :

                
براي همه لحظات جادويي متشكرم !



متشكرم

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.

براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.

براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.

براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.

براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.

براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.

براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.

براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.

براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.



به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :

لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "

آغوش من هميشه براي تو باز است.

هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.

هميشه پشتيبانت هستم.

من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.

فقط كافي است چيزي از من بخواهي ,
بلافاصله از آن تو خواهد شد.

مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.

من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.

در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.

هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.

همين الان در فكر تو هستم.

تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.

من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.

هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.

من هنوز در چشمانت گم شده هستم.

تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري.
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/27ساعت 3:49 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

جملات عاشقانه

دوستت ندارم به اندازه ي اقيانوس، . چون يه روز به آخرش میرسی . دوستت ندارم به اندازي خورشيد، . چون غروب ميكنه . دوستت دارم . به اندازي روت كه هيچوقت كم نميشه


گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کان نغمه سر دهم که... من شیدای تو وعاشقانه دوستت دارم

=======================

براي آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنيم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد . (پائولو کوئلیو

=======================

عشق يعني خون دل يعني جفا عشق يعني درد و دل يعني صفا عشق يعني يك شهاب و يك سراب عشق يعني يك سلام و يك جواب عشق يعني يك نگاه و يك نياز عشق يعني عالمي راز و نياز

=======================

به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي

=======================

نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات می ذارن نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن عاشق عاشق کشین ، رحم و مروت ندارن

=======================

روی یک طاقچه سنگی میون دو قاب رنگی بودن من وتو با هم داره تصویر قشنگی عکس تو تو قاب خاتم در حصار خالی از غم حتی در مرگ تن من نمی گیره رنگ ماتم

=======================

آفرينش روز و شب، زيبايي زمين و كهكشانها، درخشش ستارگان فروزان، همه حاكي از وجود پروردگار يكتاست، پس از او اطاعت مي كنيم، چون او معين كرده كه مرگ آغاز جاودانه هاست.

=======================
مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم

=====================

خواب ناز بودم شبي.... ديديم كسي در ميزند.... در را گشودم روي او ...ديدم غم است در مي زند... اي دوستان بي وفا...از غم بياموزيد وفا..غم با آن همه بيگانگي..... هر شب به من سر مي زند

======================

هزار دستگاه ريو، صد دستگاه آپارتمان، هزار سكه طلا و ميلياردها ريال اسكناس دو هزارتوماني فداي يه تار موي گلي مثل تو

======================

هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند


بيا با پاک ترين سلام عشق آشتي کنيم *بيا با بنفشه هاي لب جوب آشتي کنيم * بيا ازحسرت و غم ديگه باهم حرف نزنيم * بيا برخنده ي اين صبح بهار خنده کنيم

=======================

خوشبختي مثل يه پروانه است . وقتي دنبالش مي‌دوي پرواز مي‌كنه اما وقتي وايسي مياد رو سرت ميشينه

=======================

من همه ي قصه هام قصه ي توست اگه غمگينه اونم از غصه ي توست

=======================

سهم من از دوري تو چيزي جز دلتنگي به اندازه درياها ،نگاهي تاريك همچون شب هاي بدون مهتاب و لحظه هايي كه ثانيه به ثانيه ميگذرند نيست .پس اي دوست بشنو صداي دلتنگي مرا

=======================

تو باراني من باران پرستم تودريايي من امواج تو هستم اگرروزي بپرسي باز گويم: تو من هستي و من نقش تو هستم

=======================

طبق قانون بقاي شادي هيچ شادي از بين نميره؛ بلكه فقط از دلي به دلي ديگه جابه جا مي‌شه

=======================

اگرکسي واقعا کسي رو دوست داشته باشد بيشتر از اينکه بهت بگه دوست دارم ميگه مواظب خودت باش...پس مواظب خودت باش

=======================

وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي كني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي كردن

=======================

عيب جامعه اين است كه همه مي خواهند آدم مهمي باشند و هيچ كس نمي خواهد فرد مفيدي باشد

=======================

اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را/ اينگونه به خاك ره ميفكن ما را/ ما در تو به چشم دوستي مي بينيم/ اي دوست مبين به چشم دشمن ما را

رسم زمونه : تو چشم ميذاري من قايم ميشم .........اما تو يكي ديگه رو پيدا ميكني

======================

تکيه بر دوست مکن محرم اسرار کسي نيست ما تجربه کرديم کسي يار کسي نيست

======================

عشق کليد شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کليدي باز شود

======================

مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم

======================
می خوام روی تمام سنگ های دنیا بنویسم دلم واست تنگ شده و آرزو میکنم یکی از اون سنگ ها به سرت بخوره تا بفهمی دل تنگی چه دردی

=====================

غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر

=====================

زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم چرا جفاي تو كم شد؟شكايتي كه نكردم !!!

=====================

گر هيچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو نيست بگو راست بگو

=====================

گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند حاشا كه مشتري سر مويي زيان كند

=====================

تو را برای وفای تو دوست می دارم******وگرنه دلبر پیمانه شکن فراوان است

=====================

هر گز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را هر گز نمی گیرد کسی در قلب من جای تو را
 
............................................................................................................................
 
عشق را دوسیت دارم
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما.....................اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم
-----------------------------------------------
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند
-------------------------------------------
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.
----------------------------------------------
شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/27ساعت 3:33 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

منسوب به خيام است :

تركيب پياله‏ای كه در هم پيوست

بشكستن آن روا نمی‏دارد مست

چندين قد سرو نازنين و سر و دست

از بهر چه ساخت وز برای چه شكست ؟

جامی است كه عقل آفرين می‏زندش

صد بوسه ز مهر بر جبين می‏زندش

اين كوزه گرد هر چنين جام لطيف

می‏سازد و باز بر زمين می‏زندش

دارنده كه تركيب طبايع آراست

از بهر چه افكند و را در كم و كاست ؟

گر نيك آمد ، شكستن از بهر چه بود ؟

 ور نيك نيامد اين صور ، عيب‏  كه راست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/22ساعت 6:54 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

تولد آقا اما علی (ع) را به همه مسلمانان جهان تبریک می گویم

 

 

 

 

 

عشق چیست و چگونه در انسان به وجود می اید ایا عشق فقط مال دو زوج خوشبخت هست؟

آیا عشق را فقط وقتی که عاشق هستیم می فهمیم ؟

راستی عاشق

عاشق به چه کسی کوفته می شود؟

عاشق فقط ما دوست داشتن دختر یا پسر است؟

تا بخواهیم در مورد عشق و عاشق سوال های زیادی پیدا می شود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/15ساعت 2:12 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

شهادت فاطمه زهرا (ع)

شهادت این بانوی دو عالم فاطمه زهرا (ص) را به همه مسلمین جهان  تسلیت میگویم

من یک گلی از گلشن باغ رسولم                   نور دل خیر انساءبنت بتولم

اندر فغانم - در سوگ مادر                    دارم بدوران- قلب پر آذر

شد در زمانه قسمت من رنج بسیار                    از هجر روی مادرم هستم عزادار

یارب چسازم-  از درد هجران                              یکدم نظر کن- بر من زاحسان

ای جعفری از این سخن بگذر زاحسان               اهل عزا از مرد و زن شد دیده گریان

از این مصیبت ماتم بپا شد                                           شام غم آمد وقت عزا شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/07ساعت 1:41 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

شعار

سلام و خسته نباشید خدمت ورزشکاران جوان و ...... این چند شعار که از استاد خود یاد گرفتم را برای شما می نویسم راستی این شعار ها فقط برای ورزشکاران نیست بلکه برای همه هست

باد دیانت ایمانت را محکم و با ورزش بدنت را قوی و با دانش فکرت را روشن و با کار کشورت را گلشن کن.

برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی که در نظام طبیعتءضعیف پای مال است

انسان اگر قوی باشد می تواند براحتی از زیر بار شکست برخیزد اما اگر ضعیف شد زیر بار مو فقیت هم می میرد .

روزانه با چند دقیقه نرمش در هوای آزاد سلامت روح و جسم خود را بیمه کنید.

شکرنه بازوی توانا گرفتن دست ناتوان است.

زكؤة الصحة السعي في طاعة اليه:

((زکات تندرستی فرمان برداری از خداوند است.))

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/26ساعت 11:39 AM  توسط مصطفی معصومی  | 

عید تان مبارک

پیشاپیش این عید نوروز را بر همگان مبارک می گویم و آرزوی خوشی برای شما دارم امید وارم که در سال جدید شاد و خورم باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/25ساعت 7:29 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

شعری برای برادر عزیزم

      

داداشم غصه نخور عمر جدای سر می یاد آسمان آبی میشه

شب میره و سحر می یاد شب میره و سحر می یاد

داداشم چقط دلم تنگه برات قلب من با لاله هم رنگه برات

هدیه نا قابله برادرت خوانندن این شعر و آهنگ برات

داداشم جونه منی اخه هم خونه منی توی باغچه دلم گل گلدانه منی

یادگارپدرم نور چشم مادرم حق نگهدارت باشه عزیزم برادرم

مهربونیات هنوزیادم نرفته اینو تو نامه می گم هفته به هفته

منوتو دو هم صدا دو مهربونیم نیاد اون روزی که بی هم بمونیم

پدر و مادرمون اون دو تاج سرمون

دلشون می خواست که ما از هم دیکه جدا نشیم

یک روز آفتاب در می یاد شب میره سحر می یاد

داداشم غصه نخور عمر جدای سر می یادعمر جدای سر می یاد

داداشم جونه منی اخه هم خونه منی توی باغچه دلم گل گلدونه منی

یادگار پدرم نور چشم مادرم حق نگهدارت باشه عزیزم برادرم

داداشم چقط دلم تنگه برات قلب من با لاله هم رنگه برات

هدیه نا قابل برادرت خوانندن این شعر و آهنگ برات

 داداشم جونه منی اخه هم خونه منی توی باغچه دلم گل گلدانه منی

یادگارپدرم نور چشم مادرم حق نگهدارت باشه عزیزم برادرم

      

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/22ساعت 10:44 AM  توسط مصطفی معصومی  | 

اولين روزي که آمد نو بهار

              کوه و صحرا شد تمامي لاله زار

                            چون زمستان شد بسر با شور و حال

                                               فصل ديگر در جهان شد آشکار

                                                                 با لطافت از سما آمد نسيم

                                                                                چونکه سرما شد گريزان از بهار

                                                                                برگ سبز آمد درختان شد جوان

                                                                زد شکوفه تا نشست آخر به بار

                                             غنچه هاي گل دهن چون باز کرد

                                خنده آمد بر لبش همچون نگار

                     نغمه بلبل ز باغ و بستان

  هر دم آيد از درختان بي شمار

   آورد  نعمت  همان  ابر   بهار

                   از به بارد بر چمن يا مر غزار

                              با صفا سازد گل و باغ و چمن

                                            شادي آرد  او بدشت و کوهسار

                                                           تشنه لب داند بهاي جرعه آب

                                                                       مي دهد درهم برش يک صد هزار

                                                                                       همچنان طفلي اگر نو شد لبن

                                                                                               فارغ  از  گريه  شود  گيرد  قرار

                                                                                             پس همان کودک شود روزي جوان

                                                                                      بر  رخ  زيباش  نمايد  افتخار

                                                                        قدر خود هر دم بدان اي نو جوان 

                                                         مو سم  پيري  ز  تو  آرد  دمار 

                                            تا  بود  نيرو  ترا  اندر  بدن

                           سر کش نفس خودت را کن مهار

               در ره دين خدا هر دم بکوش

تا امان يابي ز قهر  کرد گار

يک زمان آيد که با قد کمان

             قدرتي باقي نمانده بهر کار

                         روز و شب خدمت نمابر  والدين

                                         سعي و کوشش کن که گردي رستگار  

                                                              قصه را پايان رسان اي مصطفي

                                                                              چون  وفا  ندارد  هرگز   روزگار

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/17ساعت 4:57 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

 
اشک رازی است
لبخند رازی است .
عشق رازی است .
اشک آن شب لبخند عشقم بود .
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان کخ ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم مرا فریاد کن.


درخت با جنگل سخن می گوید .
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم .


نامت را به من بگو .
دستت را به من بده .
حرفت را به من بگو .
قلبت را به من بده .
من ریشه های تو را دریافته ام .
با لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته ام .
و دست هایت با دستان من آشناست .

در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان.
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرود ها را .
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بودند.

دستت را به من بده .
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید .

زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من با صدای تو آشناست
+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت 1:43 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

امروز

امروز دلم برات خیلی تنگ شوده

امروز دلم می خواد که کنارم باشی

امروز دلم می خواد که برات گریه کنم

امروز دلم می خواد که هرچه در توانم هست داد بزنم

امروز دلم صد تکه شوده برای تو

امروز دلم می خواد که دوباره مثل قدیم دست تو دست هم به هر جا که می خواهیم برویم

امروز دلم می خواد که یک بار دیگه بیای و بگی دوستت دارم

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت 1:41 PM  توسط مصطفی معصومی  | 

یادگاری از دوست عزیزم

 

اشک رازی است
لبخند رازی است .
عشق رازی است .
اشک آن شب لبخند عشقم بود .
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان کخ ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم مرا فریاد کن.


درخت با جنگل سخن می گوید .
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم .


نامت را به من بگو .
دستت را به من بده .
حرفت را به من بگو .
قلبت را به من بده .
من ریشه های تو را دریافته ام .
با لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته ام .
و دست هایت با دستان من آشناست .

در خلوت

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت 1:15 PM  توسط مصطفی معصومی  |